X
تبلیغات
ღ♥ღترنم عاشقونه هاღ♥ღ - رمان رویای خیس


ღ♥ღترنم عاشقونه هاღ♥ღ

به سلطان حقیقت ها فراموشت نخواهم کرد/تو تنها شعله ای هستی که خاموشت نخواهم کرد

رؤیای خیس:نام کتاب

مبینا کیانی:نویسنده

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

:فصل اول

 

وای خدا جونم چرا روزگار در نظر من انقدر دیر میگذره،دو روز دیگه مونده به کنکور ولی برای من یه عمر ه،استرس ندارم ولی دوست دارم زودتر تموم شه ،احساس میکنم که دیگه بریدم،ساعت حدود پنج عصرو نشون میداد که با صدای جواد از خواب بیدار شدم،چند وقتی بود که وقتی میخواستم بخوابم حدودا یک ساعت توی تخت خواب وول میخوردم تا که خوابم ببره با این که قبلا به قول مریم نرسیده به تختم خوابم میبرد، تو حالت خواب و بیدار بودم که شنیدم جواد میگفت مهتاب بیا پایین خاله اینا اومدن،منم که اصلا حوصله نداشتم جوابشو بدم موهامو شانه کردم و رفتم پایین سلام کردم،طبق معمول همیشگی خاله سیما و خاله نسترن و آرزو اومده بودند،خاله سیما مثل همیشه با نگاهی مهربانانه و با یه برانداز کردن جواب سلامم رو داد،مامانم که دم در آشپزخونه ایستاده بود تعارفشون میکرد که بشینند رو به روی کولر که خنکشون بشه من رفتم توی آشپزخونه که براشون شربت بیارم که خالم گفت مهتاب جان بیا بشین یه دقیقه اومدیم خاله نسترن باهات کار داره،میخوایم بریم،از شنیدن این حرف دلم هری فرو ریخت تمام

قدرتم رو جمع کردم و گفتم حالا زودی شربتو میارم ومیام،داشتم با خودم فکر میکردم که خاله با من چی کار داره؟وای خدا جون باز چی شده؟یاد دو سال پیش افتادم،یعنی دو سال گذشته بود،من که باورم نمیشد باز با صدای مامانم به خودم اومدم و آروم رفتم و کنار مریم نشستم،خاله سیمام باز از امیر حرف میزد و میگفت از وقتی که از سربازی معاف شده سخت تو فکر اینه که تو کنکور قبول شه،از این حرفش خنده ام گرفت آخه امیر بیست و سه سالش بود و تازه میخواست دانشگاه بره،منم که نمیخواستم ناراحت شه چیزی نگفتم و گفتم راستی خاله منو کار داشتی؟خاله نسترنم گفت آره خاله جون،آرمان برای مبعث بر میگرده خواستم یه مهمونی کوچک واسه جمعه شب بگیرم،خواستم ببینم که کنکور تو پنجشنبه است دیگه؟گفتم آره ولی جمعه بعد از ظهرم کنکور زبان دارم ولی اشکال نداره شما همون جمعه شب قرار مهمونی بذارین منم بعد از آزمون یه راست میام خونه شما که تو کارا کمکت کنم،خالم گفت باشه خاله بیا ولی نه واسه کار کردن،حتما آرمان خوشحال میشه،از این حرفش ساکت شدم اما ته دلم خیلی خوشحال بودم ،خلاصه خالم اینا بعد از یکی دو ساعت رفتند،منم به بهونه درس خوندن رفتم تو اتاقم و درو بستم،افتادم یاد دو سال پیش که چقدر برام سخت بود،وای از این که امیر هنوزم به من فکر میکنه،به من کسی که به قول خودش دنیا رو براش جهنم کردم و تموم درهای امید رو به روش بستم،عذابم میداد،آرمان پسر خاله نسترن بود و بیست و چهارسالش بود و تو دانشکده پلیس تهران درجه سروانی نیرو انتظامی رو گرفته بود و لیسانس کامپیوتر بود،امسال فارغ التحصیل میشد،پسری با قدی بلند و پوستی سفید و چشمانی آبی مایل به خاکستری تیره و خوش تیپ بود،از نظر اخلاق پسری مؤدب و خوش اخلاق بود و تمام خصوصیات یه مرد خوب رو داشت،هر وقت از کسی ناراحت بودم با اون درد دل میکردم و هر وقت میخواستم با کسی حرف بزنم اون در کنار من بود حتی با وجود این که چهار سال تهران بود ولی هر وقت از مدرسه بر میگشتم بهم تلفن میزد و اتفاقاتی که تو مدرسه افتاده بود رو از من میپرسید و بعد به من خسته نباشی میگفت و از دانشگاه و دوستاش و خوابگاهشون برام میگفت بعد از رد و بدل کردن حرفا باهام خداحافظی میکرد،الان که دارم به اون روزا فکر میکنم یعنی از اون وقت منو دوست داشته و من نمیدونستم،یعنی تموم اون کاراش از رو علاقه بوده نه اون چیزی که من فکر میکردم، وای خدای من چقدر کودکانه فکر میکردم،مامانم همیشه میگه که من دختر ساده ای هستم و با یه شکلات گول میخورم و منم همیشه از این حرفش ناراحت میشدم ،اما حالا که فکر میکنم میبینم که من واقعا توی اون موقع بچه بودم،آخه سنی هم نداشتم من فقط شانزده سالم بود،با صدای مریم که گفت به چی داری فکر میکنی؟کشتی هات غرق شدن؟به خودم اومدم و با شیطنت تمام گفتم به هیچی و همه چی،حالا دیگه فکرامم باید به تو بگم؟مریمم با خنده ای بلند گفت معلومه که آره بعد با حالتی حق به جانب گفت من خواهرتم ها،بعد دوتایی به حرفامون خندیدیم و مریم از اتاقمون رفت بیرون و باز من موندم و یه دریا فکر و خیال،از فکر کردن خسته شدم و پاشدم و رفتم کامپیوترو روشن کردن آهنگ مورد علاقه ام رو گذاشتم،وای انگار خواننده اون زندگی منو دیده بود و واسه من اون رو خونده بود

نذار امشبم با یه بغض سر بشه

بزن زیر گریه چشمات تر بشه

بذار چشماتو خیلی آروم رو هم

بزن زیر گریه سبک شی یکم

یه امشب غرورو بذارش کنار

اگه ابری هستی با لذت ببار

هنوزم اگه عاشقش هستی که

نریز غصه هاتو تو قلبت دیگه

وای که چه قدر این آهنگ رو دوست داشتم،تقریبا اون رو حفظ بودم و داشتم همراه آهنگ هم خونی میکردم که دیدم یه نفر در اتاقم رو میزنه،صدای آهنگ رو کم کردم و گفتم بفرمایید،مامانم بود آمد و کنارم نشست،کاملا میدونستم که چی میخواد بگه،درست حدس زده بودم مامانم گفت مهتاب جان تو میدونی که آرمان تو رو چقدر دوست داره؟راستش رو بخوای خاله نسترنت خواهش کرد که با تو صحبت کنم و یکبار دیگه نظرت رو بپرسم،من که کاملا سرخ شده بودم و از درخواست مامانمم تعجب کرده بودم گفتم مامان مگه خودت همیشه نمیگی که عاقلانه تصمیم بگیرید،مامانم که از حرفای من فهمیده بود که نظر من عوض نمیشه با حالتی مهربانانه و متعجب گفت زندگی خودته و خودت میدونی،بی آن که چیزی بگوید بلند شد و تا دم در اتاق رفت اما دوباره ایستاد،و مامانم رفت و بازم من موندم با یه فکرو خیال دیگه،بدون فکر کردن پریدم سمت تختمو گوشیمو برداشتم من که اصلا سر خودم نبودمو ،تو این فکرا بودم که دیدم یه نفر از اون طرف خط داشت منو صدامیزد به خودم که اومدم دیدم که من شماره آرمانو گرفتم،با تمام وجود حواسم رو جمع کردم که گفت مهتاب تو رو خدا چیزی شده ؟میدونستم از این که من اون موقع شب بهش زنگ زده بودم حسابی جا خورده بود،آخه خودمم باورم نمیشد که بهش زنگ زدم،چرا من شماره آرمانو گرفتم؟خودمم نمیدونستم،شاید یاد دو سال پیش افتاده بود و دلم میخواست با یکی که منو درک میکنه حرف بزنم،بعد سعی کردم از فکر کردن دست بردارمو جواب آرمانو بدم،هنوز با همون لحن صمیمی و مهربانانه اش داشت صدام میکرد،مهتاب مهتابم وای که چقدر این لحن و دوست داشتم،نمیخواستم بفهمه که تو دلم چی میگذره،با صدایی لرزان که سعی میکردم لرزشش رو نفهمه گفتم هیچی نشده،نمیدونم چرا دستم رفت رو شماره تو،اون که مطمئن بودم میدونست حالم خوب نیست با صدایی آرام گفت چی شده به من بگو؟، من آرمانم،همونی که محرم رازت بود،همونی که هر وقت دلت میگرفت یا چیزی ناراحتت میکرد به اون میگفتی،اما این بار فرق میکرد،صداش مثل همیشه بود،مثل همیشه با لحنی صمیمی و کودکانه باهام حرف میزد،آرمان گفت مهتابم اگه نمیخوای بگی اشکال نداره،بعد برای این که بحث و عوض کنه گفت راستی پنجشنبه که مبعث پیامبره و تو کنکور داری من بر میگردم،میدونم که امسال یه رشته خوب قبول میشی و میشی خانوم مهندس،از طرز صحبت کردنش خنده ام گرفت و گفتم شمام که درست تموم شده هم مهندسی و هم جناب سروان،بعد دو تایی به حرفامون بلند بلند خندیدیم و گفت وای الانه که از خوابگاه بندازنم بیرون و اون وقت باید شب تو پارک بخوابم و بازم خندیدیم اما این بار من از ته دل خندیدم وبازم تو دلم از این که منو مثل همیشه از تو خودم درآورد ممنون بودم و بعد به هم شب بخیر گفتیم و خداحافظی کردیم،اون شب تا رفتم تو تختم خوابم برد

صبح که از خواب بیدار شدم ساعت حدود هفت بود،فردا کنکور داشتمو برای رسیدن به اون روز لحظه شماری میکردم،تصمیم گرفته بودم که روز آخرو درس نخونم به همین دلیل با خیالی آسوده رفتم و کتری رو روشن کردم ،بعد مامانم و مریم و جواد بیدار شدن و بعد از سلام و صبح بخیر مشغول چیدن میز صبحانه شدم،بعد از خوردن صبحانه به اتاقم برگشتم و یاد حرفای دیشب آرمان افتادم،برای اولین بار بود که احساس میکردم که واقعا منو دوست داره

بعد پریدم به سمت تختمو کتاب حافظ رو که یار خوش زبان من تو تنهایی هام بود و برداشتم و نیت کردم که آرمان منو چقدر دوست داره و بعد کتاب رو باز کردم این فال اومد که

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش

گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش

دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند

خواجه آن است که باشد غم خدمت کارش

با اومدن این فال یاد حدود یک سال پیش افتادم ،حدودا اوایل مرداد ماه بود و نیمه شعبان عقد پسر عمه ام علیرضا بود که با دختری بنام یلدا نامزد کرده بودند و یلدا دانشجوی فیزیک بود و اهل مشهد بودند و علیرضا هم پسری مؤدب بود و توی همون دانشگاهی که یلدا درس میخوند رشته کامپیوتر میخوند و تقریبا یک ترم از درسش مونده بود و یه شرکت قطعات کامپیوتری فروشی داشت و از نظر مالی مشکلی نداشت،منم که از خوشحالی این که قراره بریم مشهد و عقد علیرضا تقریبا تو پوست خودم نمی گنجیدم،عمه فاطمه مادر علیرضا همه ما رو به همراه خاله هام و داییم برای عقد دعوت کرده بود،خلاصه با اصرار های عمه و پدرم قرار شد خاله اینا هم به همراه ما بیان،قرار شد که پدرم به همراه شوهرِخاله نسترن برای گرفتن بلیط قطار فردا صبح اقدام کنند،آرمان و امیر و آرزو و حتی خود من از خوشحالی این که دوباره همه میخوایم با هم به سفر بریم خوشحال بودیم،و برنامه ریزی میکردیم که چند تا کوپه بگیریم و هر کی کجا بشینه و چه لباسی برای عقد بپوشیم اون روز روز خوبی بود و همه ما برای جشن خودمون رو آماده میکردیم،فردا صبح پدرم با شوهر خاله ام رفتند و سه تا کوپه رو گرفته بودند و قرار شد که چهار روز قبل از جشن به تهران خانه عمو ساسانم برویم که تلفن زده بود و همه رو به ویلای شمال دعوت کرده بود

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

:فصل دوم

 

سه روز مونده بود که به تهران برویم،به همراه خاله هام و مامانم ومریم وپسر خاله هام برای خرید لباس مناسب به بیرون رفتیم،با ماشین امیر و آرمان و مامانم سه تا ماشین میشیدیم،چون خاله هام سوار ماشین مامانم شدند،وجا نبود که من سوار شم ،آرمان منو صدا زد و گفت با من بیا،به آرزو که جلو نشسته بود گفت که عقب بشینه تا من سوار شم اما من گفتم که بذار بشینه اما آرزو قبول نکرد و من سوار شدم،توی راه تقریبا حرفی بین ما رد و بدل نشد تا که گوشیم زنگ خورد و دیدم که داییم بعد از سلام و احوال پرسی گفت که با سحر دارن میان بیرون و خواست از من بپرسه که کجا بیان،دایی محمد که تنها دایی من بود و اندازه تمومه دنیا دوستش داشتم لیسانس حسابداری داشت و یه شرکت خصوصی بیمه،پسری بیست ونه ساله با قدی بلند چشمانی مشکی و پوستی سفید وآدم خوش تیپ و شوخی بود و یک سالبود که با دختری به نام سحر که فوق لیسانس مهندسی صنایع میخوند و دختری فوق العاده مهربان و خوش اخلاق بود،سحر دختر دوست مامانم فرانک خانوم بود،خلاصه با داییم در پاساژ رز قرار گذاشتم،وقتی که رسیدیم حدود پنج دقیقه بعد داییم و سحر مثل لیلی و مجنون اومدند و همه به شکلک های داییم که از دور در می آورد خندیدیم،توی پاساژ که خیلی شلوغ بود و منو آرمانم جلو جلو داشتیم راه میرفتیم و از این که بقیه انقدر برای خرید کردنشون جلو هر مغازه ای میایستادند حسابی خسته و عصبانی شده بودیم،انقدر که پاساژ شلوغ بود توی اون همه هیاهو بقیه رو گم کردیم،آرمانم که مطمئن بودم از فرصت پیش اومده ناراحت نیست بلکه خوشحالم هست به مامانم زنگ زد و گفت که ما شما رو گم کردیم و خودمون خرید میکنیم و بر میگردیم خونه،مامانمم که چون من خیلی بهانه گرفته بودم و حوصله خرید کردن با منونداشت قبول کرد و من و آرمان برای خرید لباس در یک مغازه لباس فروشی پسرانه ایستادیم تا که آرمان لباس بخرد،وقتی وارد مغازه شدیم آرمان یک پیراهن آبی مایل به سورمه ای اسپورت با یه شلوار جین هم رنگ پیراهنش را انتخاب کرد،وقتی که از اتاق پرو بیرون آمد تا نظر منو در مورد لباسش بپرسه،اما من که با دیدن اون توی اون لباس و این که چقدر لباسش بهش می اومد و لباسش که با رنگ چشماش ست شده بود و زیبایی اش را دو چندان کرده بود فقط تونستم با سر انتخابشو تایید کنم،از مغازه که

بیرون اومدیم در مغازه ای که لباس دخترونه فروشی بود ایستادم،آرمان که دید من ایستادم ،ایستاد،در ویترین مغاره یک پیراهن کوتاه سرخابی که نوار دوزی های نقره ای شده بود چشمم را گرفت،اما وقتی نظر آرمانو در موردش پرسیدم گفت خیلی خوشگله اما به نظر من مناسب اون مهمونی نیست،از این که سلیقه ام را پس زده بود ناراحت شدم ومثل دختر بچه ای که با پدرش سر خریدن عروسک قهر میکند با آرمان قهر کردم و حدود ده دقیقه باهاش حرف نزدم تا این که سکوت رو شکست و گفت با من قهر کردی؟وای باز هم فکرمو خونده بود و مثل دختر بچه ها با عشوه ای کودکانه گفتم نخیر مگه من بچه ام،بعد به طرز حرف زدنم خندید ومنم خندم گرفت و نتونستم خودمو کنترل کنم ، آرمان با لحنی پر شیطنت و مهربانانه گفت خانوم کوچوله ی من حالا که آشتی کردیم بریم لباس بگیریم که خیلی دیر شده،در مغازه ای ایستادیم که یک کت و دامن آبی فیروزه ای داشت و دامن آن کوتاه بود و زیر کت آن یک تاپ همرنگ کت و دامن داشت و با پارچه سفید نوار دوزی شده بود،خوشگل بود اما به زیبایی پیراهن سرخابی نبود یا اگر هم بود چون من اونو میخواستم کت و دامن به نظرم زیبا نبود،وقتی آرمان لباس رو پشت ویترین دید گفت خیلی خوشگله و منم که ازش زیاد بدم نمی اومد قبول کردم،وارد مغازه که شدیم از مغازه دار خواستم که کت و دامن رو واسم بیاره،وقتی که برای پرو لباس به اتاق پرو رفتم ،آرمان اومد در زد و ازم خواست اجازه بدم که لباس رو به تنم ببینه،وقتی لباس رو دید با نگاهی تحسین آمیز و با تبسمی بر لب گفت آها این لباس درشأن دختری مثل تو هستش

بعد برای خرید صندل برای زیر لباسم به مغازه ای که روبروی لباس فروشی بود رفتیم،صندلی که انتخاب کردم تقریبا میشه گفت بلند ترین صندل تو اون مغازه بود و رنگ اون با لباسم ست میشد،از مغازه که بیرون اومدیم،آرمان با لحن شوخی گفت وای از دست این خانوما که فکر میکنن بلندی به کفش پاشنه بلنده،حال نداشتم جوابش رو بدم،به سمت ماشین رفتیم که یک هو گفت اه دیدی چی شد؟یه کاری داشتم یادم رفت انجامش بدم،بعد به من گفت چند لحظه تو ماشین بشین الان برمیگردم،من فکر میکردم که میخواسته آب میوه ای چیزی بخره،حدود بیست دقیقه بعد برگشت و با کلی عذر خواهی یه بسته که با سلیقه تمام کادو گرفته شد بود و با روبان صورتی بسته بندی شده بود و یک گل سرخ روی اون بود رو به سمت من گرفت،من که حسابی جا خورده بودم با نگاهی پرسشگرانه ازش پرسیدم برای منه؟او با نگاهی سر شار از مهربانی گفت آره واسه تو گرفتم،بازش نمی کنی ببینی چی توشه؟وقتی که بازش کردم همون لباس سرخابیه بود،همونی که من میخواستمش،بعد رو به او برگشتم و گفتم مگه تو نگفتی که خوب نیست پس چرا نگذاشت حرفمو تموم کنم و گفت درسته من گفتم واسه اون مهمونی مناسب نیست نگفتم که نمیشه تو هیچ مجلسی بپوشیش،با نگاهی کودکانه و تشکر آمیز که انگار پدری برای دخترش عروسک خریده از او تشکر کردم،بعد راه افتادیم،تمام طول راه آهنگ آرومی گذاشته بود،هنوز اون آهنگ یادمه

میگی دیگه تمومه،انگار دارم میمیرم

هر کی رو که میبینم،سراغتو میگیرم

بیخودی خواهش میکنم،به موندنت کنار من

میدونم داری میری،دیگه تمومه کار من

به خدا دوستت دارم،به خدا عاشقتم

هیچکی مثل من تو رو دوست نداره گل من

دلم بی دوا شده،به تو مبتلا شده

آخه کی تو رو این جوری که هستی میخواد غیر من

ای گل من،ای گل من

به خودم گفتم چرا آرمان آهنگ غمگین گوش میده؟خواستم ازش بپرسم که دیدم جلو کافی شاپ ایستاد، و بعد رو به من گفت دارم از تشنگی میمیرم،بریم یه چیزی بخوریم،بی آن که جوابش رو بدم از ماشین پیاده شدم،وقتی وارد کافی شاپ شدیم صاحب مغازه که مردی جوان بود از ما به گرمی استقبال کرد،به خودم گفتم یعنی همیشه میاد اینجا؟تو فکر خودم داشتم

دنبال جواب سوالام میگشتم که آرمان از من پرسید چی دوست داری سفارش بدم؟منم گفتم هر چی سفارش میدی بده فرقی نمیکنه،بعد گارسون رو صدا زد و ازش خواست دو تا کافه گلاسه با یه کیک خامه ای واسمون بیاره،بعد رو به من گفت کافی شاپ خوبیه،اکثر اوقات میام پیش علی،خواستم بپرسم که علی کیه؟اما قبل از این که من بپرسم خودش گفت علی همون پسری بود که اومد و ازمون استقبال کرد،بعد از خوردن کافه گلاسه هامون اونجا رو ترک کردیم و به سمت خونه برگشتیم،توی راه به آرمان گفتم آرمان تو همیشه آهنگ غمگین گوش میدی؟گفت همیشه نه ولی وقتایی که دلم میگره گوش میدم،با تعجب ازش پرسیدم یعنی الانم دلت گرفته؟از چی؟خوب به من بگو؟من که هر چی میشه میام به تو میگم،با تبسمی بر لب و نگاهی سرشار از محبت گفت با وجود خانوم خوشگلی مثل تو کنارم چرا باید دلم گرفته باشه؟ میدونستم که یه چیزی هست اما طبق معمول همیشگی حرفو عوض کرد،به خونه که رسیدیم هنوز مامانم اینا نیومده بودند،اما پدرم خونه بود،وقتی وارد شدیم پدرم پرسید پس بقیه کجان؟ما هم جواب دادیم که هنوز خریدشون مونده و ما خسته شدیم و برگشتیم،به مامانم زنگ زدم و پرسیدم که شام چی کار کنیم؟گفت به بابات بگو بره از بیرون شام بگیره،به پدرم گفتم او رفت و بازم من موندم و آرمان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

:فصل سوم

 

دو سه روز باقی مونده به رفتنمونم گذشت،شب قبل از حرکت آرمان به من اس ام اس داد که اگه بیدارم جواب پیامکش رو بدم،ساعت حدود یک بامداد بود و من که مثل همیشه خوابم نمیبرد جوابش رو دادم و او هم چند دقیقه بعد با من تماس گرفت و بعد از کلی احوال پرسی گفت مهتاب دلم میخواد با یکی درد دل کنم،من که از حرفاش سر در نمی آوردم و خیلی هم تعجب کرده بودم چون به ندرت پیش می اومد که آرمان با من درد دل کنه،می دونستم که حتما چیزی شده که میخواد به من بگه،اون گفت مهتابم میخوام به حرفام خوب گوش کنی و بعد نظرت رو راجع به اون ها به من بگی،منم گفتم آروم باش و بگو و بعد با صدایی پر استرس و لرزان گفت میدونم که شاید احمقانه باشه که من این حرفا رو دارم به تو میگم اما چون می دونستم که تو دختر عاقلی هستی به تو میگم

اون گفت مهتاب یادته بچه که بودیم یه روز که ما خونمون رو عوض کرده بودیم و شما اومده بودین خونه ما وقتی با امیر و آرزو رفته بودین تو محوطه که تاب داشت بازی کنید و بعد با امیر دعواتون شد اون براتون سنگ انداخت و سنگ به ابروی تو خورد،گفتم آره خوب یادمه،بعدشم تو با دو تا از دوستات اومدین و منو اون طوری دیدی با امیر دعوات شد و منو بردی خونه،یادم میاد که وقتی یکی از دوستات منو اون طوری دید گفت وای چقدر خون ازش رفته و من که تا اون موقع نمی دونستم خون میاد افتادم گریه و تو منو بغل کردی سریع رسوندی خونه،من که اون وقت هفت سالم بود،گفت آره درست همین طوری بود که تو میگی،اون وقت وقتی تو رو تو اون حال دیدم انقدر حالم بد بود که حاضر بودم من به جای تو اون طوری شده بودم و میخواستم امیر رو در حد مرگ بزنم که تو نگذاشتی،گفتم حالا با این حرفا چی رو میخوای بگی؟آروم صداشو صاف کرد و به آهستگی گفت میخوام بگم تو رو اندازه تموم دنیا دوست دارم و ازت میخوام با من ازدواج کنی،من که از حرفش حسابی جا خورده بودم و هیچوقت فکرشم نمی کردم که همچین درخواستی ازم داشته باشه،بعد ادامه داد که اون موقع نمیدونستم که چرا هر وقت امیر اذیتت میکرد یا زمین میخوردی دوست داشتم به جای تو من بمیرمو تو رو تو اون وضعیت نبینم،اما الان معنی اونارو میفهمم،نمیخوام که عجولانه به من جواب بدی دوست دارم فکر کنی و بعد جوابم رو بدی،من که مثل بهت زده ها ساکت شده بودم،با خودم میگفم یعنی آرمان کسی که اون رو به اندازه برادرم دوست داشتمو تو موقع غم و شادی کنارم بود ازم این درخواست رو کرده بود،بعد بدون این که چیز دیگه ای بگیم خداحافظی کردیم،اون شب تا خود صبح بیدار بودم و به حرفای آرمان فکر میکردم

صبح زودتر از همه وسایل سفرمون رو جمع کردم و بعد از خوردن صبحانه طبق قرارمون خاله هام و داییم ساعت هشت در خونه ما بودن،قرار بود که تا تهران با ماشین های خودمون بریم،مادر بزرگم که زن مهربانی بود فقط رانندگی بابای منو قبول داشت و اومد سوار ماشین ما شد،تا اومدم سوار شم دیدم که همه ماشین ها پرشده و فقط تو ماشین آرمان جا بود،البته ماشین داییمم بود ولی اونا جلوتر از ما بودند،مامانم که از چیزی خبر نداشت گفت اشکال نداره با ماشین آرمان بیا،من که از این حرفش عصبانی شده بودم و نمیخواستم کسی از موضوع بویی ببره با اصرار آرمان سوار ماشینش شدم،آرزو که خواهر آرمان بود و چهارده سالش بود و جلوی ماشینش نشسته بود رو فرستاد پیش مامانش،من میدونستم میخواد تنها بشیم تا با من بتونه راحت صحبت کنه،با اصرار من که آرزو تو ماشین پیش ما بمونه،اما کار ساز نشد و آرزو رفت و باز من موندم و آرمان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

:فصل چهارم

علی رغم میل باطنیم سوار شدم،تقریبا تا وقتی که از شهر خارج شدیم هیچ حرفی بینمون زده نشد اما بازم مثل همیشه آرمان سکوت خفقان آور بینمون رو شکست وگفت سکوت روزه گرفتی؟بی تفاوت به حرفش شونه هامو بالا انداختم و سرمو به سمت بیرون چرخوندم،میدونستم که از این حرکت من بشدت بدش میاد و همیشه برای این که ناز کنم یا از کسی عصبانی باشم این کارو میکردم اما این بار فرق میکرد چون نه عصبانی بودم و نه میخواستم ناز کنم،من تو وجود خودم دنبال جواب های مبهم ذهنم میگشتم،از این که شاید من یه کاری کردم که اون احساس وابستگی به من رو پیدا کرده،دوباره با لحنی پر شیطنت و کودکانه بهم گفت مهتابم خانوم خوشگله،این لحن رو فقط وقتی که با من حرف میزد به کار میبرد،نمیدونم شاید فکر میکرد که من هنوز بچه هستم اما نه اگه بچه بودم حرفای دیشب رو مستقیما به من نمیگفت؟آره اون با من این جوری حرف میزد چون نمیدونم واقعا نمیدونم

تصمیم گرفتم که باهاش حرف بزنم،حرفاشو بشنوم،برگشتم و تو چشماش نگاه کردم و گفتم بگو چرا؟چرا من؟

اون که حسابی از حرفم جا خورده بود گفت چرا تو چی؟چرا به دلم نگفتم عاشق یکی دیگه شه،آره؟این حرفشو انقدر محکم گفت که با تمام وجود احساس کردم عشقش به من سخت و صفته و شکی در اون نیست،اما باید می دیدم که خودم چی میخوام؟آیا اون واقعا مرد رؤیاهام بود؟من هنوز هفده سالم بود،آیا حقم بود،یا شایدم من زیادی بزرگش کرده بودم،توی افکار در هم و بر هم خودم بودم که با صدای آرمان که گفت مهتاب تو رو خدا یه بار بشین وخوب فکر کن که چرا نمیخوای حرفامو بشنوی و دوست داری از واقعیت ها فرار کنی؟من فکر می کردم که تو انقدر عاقل و بالغ شدی که یه جواب آره یا نه محکم از رو عقل بگی،نمیدونستم انقدر بی اراده ای مثل بچه های ببخشید ها ولی لوس قهر میکنی،مهتاب به خدا من میخواستم

سه سال پیش بهت بگم اما اون وقت نمیشد چون تو هنوز یه خانوم کوچولو بودی،بعد با نگاهی لبریز از محبت بهم گفت اگه من الان بهت گفتم میخواستم از تو خیالم راحت باشه،نمیخوام تو رو به هیچ عنوان از دست بدم،مهتاب اگه تو بهم بگی نه،دوست دارم یه روز دیگه تواین دنیا نباشم،مهتاب زندگی من با تو معنی میشه و بدون تو زندگی برام جهنمه،با تمام احساسم به تو دوست دارم منو درک کنی و علاقه مون به هم دو طرفه باشه،

وای وقتی آرمان داشت این حرفا رو به من میگفت احساس میکردم که الانه که سرم منفجر بشه،اون که منو تو اون حال دید ماشین رو نگه داشت وگفت مهتاب تو رو خدا چت شده؟وای تقصیر منه،من که میخواستم بگم چیزی نیست اما نمی تونستم حرف بزنم ،یه لحظه دستمو گرفت گفت وای خدای من چقدر دستات سرده،فشارت افتاده،بعد رفت از تو صندوق عقب ماشینش چند تا شیرینی و آب میوه آورد تا که من بخورم ولی نای خوردن نداشتم،آبمیوه رو واسم باز کرد و با یه شیرینی به زور بهم داد و مجبورم کرد که اونا رو بخورم،حدود پنج دقیقه ای ایستادیم تا حالم یه ذره خوب شد و بعد مجبورش کردم که راه بیفته،تمام طول راه دیگه چیزی نگفت و یه آهنگ آروم گذاشت،چقدر اون آهنگ رو دوست داشتم هنوز اون آهنگ رو میذارمو یاد اون روزا میافتم

شب از پنجره بهم زل زده،بمون ماه من پناهم بده

پناهم بده که بارون میاد که پرپر میشم تو دستای باد

نترس از منو غروب نگات،یه کبریت بکش رو تاریکی هات

رو تاریکی ها،رو تاریکی ها

بهم شک نکن اگر که گمم،پناهم بده گل گندمم

تو این لحظه ای که ماتیم بهم،من از تلخی تو ناراحتم

بگو چی شده که همراهمی،تو هم مثل من کمی مبهمی

پناهم بده اگه بی کسم،که از عمق شب به تو می رسم

حدودا یک ساعتی تو خودم بودم،تصمیم گرفتم باهاش حرف بزم،برگشتم و با صدایی کودکانه صداش زدم آرمان،با تمام وجود گفت جانم،من که از این همه محبتش به من احساس گناه میکردم،گفتم همیشه پسر ها با یه نگاه عاشق میشن و با یه ذره سختی جا میزنند و میکشن کنار،درسته؟اون با نگاهی سرزنش بار به طوری که سعی میکرد آروم و با محبت جوابم رو بده گفت نه اصلا این طوری نیست،یا لااقل همه این جوری نیستن،اونا آدمای بی اراده ای هستن که با یه سرد و گرم شدن روزگار جا میزنن اما من هیچ وقت سعی نکردم این طوری باشم چون از آدمای بی اراده بدم میاد،یک دفعه گوشیش زنگ خورد و حرفش نیمه تموم ماند،داییم بود که میگفت یه جا بایستیم که ناهار بخوریم،حدود پنج دقیقه بعد یه جای خوش آب و هوا و سر سبز ایستادیم،همیشه رسم بود وقتی که دسته جمعی به سفر میریم تدارکات غذا با آقایون باشه،مردها داشتن ناهارو آماده میکردن و مامانامونم مشغول حرف زدن با هم بودند،من که یه جا به دور از همه نشسته بودم و داشتم فکر میکردم یک دفعه صدایی شنیدم که میگفت داری به چی فکر میکنی خانومی؟درست حدس زدم این صدای آرمان بود که تو اون هیاهو ها اونم مثل من فکرش مشغول بود،همیشه از این که منو خانومی صدا میزد خوشحال بودم چون فکر میکردم در نظر اون من یه خانوم هستم اما این بار احساس خجالت میکردم،آرمان که درست پشت سرم ایستاده بود گفت یه جای خوب سراغ دارم میای بریم نشونت بدم تا همه سرشون گرمه؟زودی بر میگردیم،بی تفاوت گفتم بریم،آمدم بلند شم که بریم که دیدم صدای امیر میاد،اون که با لحنی پر شیطنت میگفت خوب دوتایی با هم خلوت کردین ها؟آرمان بی معطلی گفت نخیرم اصلا این طوری نیست،بعد رو به من گفت بریم؟منم که همیشه دوست داشتم حرص امیرو در بیارم گفتم بریم،آرمان از این که من اونو ضایع نکردم و باهاش اومدم کلی خوشحال بود و تشکر میکرد،اما انگار امیر دست بردار نبود، دوباره صدا زد هر جا میرین منم میام؟امیر پسر خاله سیما و تک بچه بود،خالم همیشه از بچه که بودم میگفت مهتاب عروس خودمه،آرمانم که این موضوع رو میدونست همیشه باهم مثل کارد و پنیر بودن، اما من هیچ وقت دلیلش رو نمیدونستم تا این که با حرفای دیشبش همه چی رو فهمیدم،پس اون به امیر به چشم یه رقیب نگاه میکرد،خلاصه امیرم افتاد دنبال ما و اومد ،حدود ده دقیقه ای پیاده روی کردیم،به یه جای سبز و خوشگل رسیدیم،وای خدای من عین بهشت میمونه،تاحالا توخوابم همچین چیزی رو ندیده بودم،یه عالمه درخت و گل های خوشگل داشت و یه رود صاف و زلالم از کنار اون جا میگذشت،امیر که از زیبایی اونجا مهبوت شده بود ساکت شده بود و چیزی نمیگفت،بر گشتم و رو به آرمان گفتم تو اینجا رو از کجا بلدی؟حتما زیاد اینجا اومدی آره؟اون گفت هر وقت که با رضا از تهران میاومدیم خونه یه روز که برای خوردن ناهار اینجا ایستادیم رضا بهم گفت میخوام یه جایی رو نشونت بدم که تو عمرت ندیدی،بعد اومدیم اینجا،رضا دوست دانشگاهی آرمان بود و از بچگی با هم بودن و وقتی که آرمان بر میگشت با رضا می اومد تا تنها نباشن

حدود نیم ساعتی اونجا نشستیم و بعد برگشتیم تا ناهار بخوریم،بعد از خوردن ناهار راه افتادیم و حدود چهار ساعت بعد به تهران رسیدیم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

:فصل پنجم

وقتی به تهران رسیدیم ساعت حدود شش بعد از ظهر بود،من که حسابی از تو ماشین نشستن خسته شده بودم وقتی رسیدیم با استقبال عمو و زن عموم و آریا پسر عموم مواجه شدیم،بعد از کلی سلام واحوال پرسی برای عوض کردن لباس هامون رفتیم،آریا که پسری بیست و شش ساله و فوق لیسانس الکترونیک بود و تو یکی از دانشگاه های عالی تهران درس میخوند،پسری با قدی متوسط و لاغر اندام بود و خواهرش آیناز که تازه با یکی از تاجرهای آلمانی ازدواج کرده بود و با شوهرش به آلمان رفته بود و فقط آریا پیش عموم بود،قرار شد که فردا صبح زود به سمت شمال حرکت کنیم طوری که صبحونه رو لب دریا بخوریم،آرمان و آریا که از قبل همدیگر و میشناختند حسابی با هم گرم صحبت بودند و داییم وامیرم به اونا ملحق شدن و کلی با هم صحبت کردند،منم که خیلی دلم گرفته بود تصمیم گرفتم به بهترین دوستم ترانه زنگ بزنم،ترانه صمیمی ترین دوستم بود ،هر وقت باهاش حرف میزدم کلی درد دل میکردیم و از هم خبر میگرفتیم،مخصوصا حالا که در مورد من خبرا زیاد بود،میدونستم اگه با ترانه صحبت کنم راهنماییم میکنه و از این حال درم میاره،رفتم تو یکی از اتاقا و درو بستم و گوشیمو در آوردم و باهاش تماس گرفتم،تا گوشی رو برداشت و هنوز من هیچی نگفته بودم که گفت به سلام خانوم بی معرفت،چی شده یادی از ما کردی؟حتما بهت خوش میگذره که دیگه ما رو هم فراموش کردی آره؟راست میگفت قرار بود قبل از این که حرکت کنیم بهش زنگ بزنم و ازش خداحافظی کنم،حق داشت ازم دل خور باشه،منم نامردی نکردمو گفتم نه مثل این که به شما بیشتر خوش میگذره؟حالا من نتونستم زنگ بزنم تو چی؟بعد از کلی سر به سر هم گذاشتن ماجرای آرمانو براش تعریف کردم،اون که از هیجان ساکت شده بود و تند تند میگفت خوب بقیه اش چی شد؟منم براش سیر تا پیاز ماجرا رو بدون کم و کاست براش گفتم و آخرم نظرشو ازش پرسیدم ،اون گفت آدم باید دیوونه باشه که دل پسر مردمو بشکنه،بعد با لحنی شیطنت آمیز گفت اونم این پسرو که انقدر خوشگله و از همه مهم تر تو رو قد یه دنیا دوست داره،بعدم منو کلی نصیحت کرد که از خره شیطون بیام پایین و جوابشو بدم،در حین حرف زدن که ترانه سعی داشت منو قانع کنه،دیدم یک نفر در اتاق رو میزنه و گفتم بفرمایید،آرمان بود که اومده بود لپ تابشو که تو اتاق بود برداره،اما تا منو دید که سرحالمو و دارم با تلفن صحبت میکنم،با صدای بلند شیطنت آمیز گفت حتما باید دوست خوبی باشه که تونسته تو رو بخندونه،ترانه که صدای آرمانو شنید ازم پرسید اون کی بود که من گفتم آرمانه،بعد با لحنی خنده دار گفت وای صداشم که خوبه پس تو چته دختر؟از طرز حرف زدنمون دو تایی بلند بلند و از ته دل خندیدیم،آرمان که بی خبر از همه جا بود با لحنی بیگناه و حق بجانب گفت چی دارین میگین؟به منم بگین بخندم،از ترانه با آرمان صحبت کرده بودم و فقط یک بار که اومده بود در مدرسه دنبالم ترانه رو از دور دیده بود میدونست که پشت خط فقط ترانه میتونه باشه،ترانه هم تا حالا آرمان رو ندیده بود و از تعریف های من حدس میزد که چه شخصیتیه؟خلاصه بعد از کلی حرف زدن با ترانه،آرمان که هنوز تو اتاق ایستاده بود و منتظر تمام شدن تلفنم بود،بهم گفت همه چی رو به ترانه گفتی آره؟آرمان میدونست که تمام زندگی ما دو تا پیش هم بود،منم با لحنی کودکانه گفتم آره،اون که حسابی داشت از کنجکاوی میمرد گفت خوب اون چی گفت منم گفتم هیییییییییییییییییییییچی،بعد با نگاهی بینوا گفت اگه دوست نداری به من نگو؟من بهش گفتم امشب بعد از شام بهت میگم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

:فصل ششم

شب بعد از خوردن شام ،آرمان منو صدا زد و گفت مهتاب میشه یه لحظه بیای بالا،من که تازه افتاده بود یادم که بهش قول دادم شب بهش بگم،با اون راه افتادمو رفتم بالا،وارد اتاق که شدیم حس خوبی نداشتم،اونم برای اینکه کسی حرفامون رو نشنوه درو پشت سرش بست،من روی لبه تخت نشستمو و اون روی صندلی کنار تخت نشست،من که خیلی فکر کرده بودم که بهش چی بگم،گفتم آرمان ببین تازه من امسال پیش دانشگاهی هستم،میخوام کنکور بدم و دوست ندارم به غیر از اونا به چیز دیگه ای فکر کنم،بلافاصله آرمان گفت منم دوست دارم خانومم با سواد باشه و بعد با نگاهی مهربانانه گفت من که نگفتم حالا که تو جواب بدی ما زودی ازدواج کنیم،من میگم که میخوام خیالم از جهت تو راحت باشه،اگه مطمئن شم که به من جواب مثبت میدی حاضرم تا آخر دنیا پات وایسم،من گفتم اگه من بخوام تا بعد از کنکور بهم فرصت بدی چی؟یعنی فرصت بدی که راجع به تو فکر کنم نه این که بعد از کنکورم جوابم حتما بله باشه ها،او که ساکت شده بود و فقط به حرفام گوش می داد گفت باشه عزیزم من حاضرم به تو وقت بدم که راجع به خودمون فکر کنی،من ازش خواستم که جلوی دیگران همون طوری که قبلا بودیم باشیم تا کسی به ما شک نکنه،آرمان که با نگاهی سرشار از عشق و محبت نگاهم میکرد از من به خاطر تموم خوبی هام تشکر کرد،نگاهش آن چنان سوزان بود که به عمق وجودم نفوذ کرد

تقریبا تمام شب رو بیدار بودیم و دور هم حرف زدیم،ساعت حدود پنج صبح راه افتادیم،حدودا هفت صبح به ویلا رسیدیم،ویلای عموم اینا مثل یک باغ بزرگ بود و یک طرف اون روبه دریا بود،وارد ویلا که میشدیم یک سالن خیلی بزرگ با چند سری مبلمان بود و به صورت مار پیچی پله میخورد و حالت دوبلکس داشت که در بالای پله ها شش اتاق با تمام وسیله ها وجود داشت،به پسر ها یک اتاق و به دخترها دو اتاق و به داییم و سحر یک اتاق اختصاص داده شدو بقیه اتاقها رو به مادر و پدرامون اختصاص دادیم،بعد از چیدن وسایلمون عموم ما رو برای صبحانه صدا زد ،تا چیدن میز و آماده شدن صبحانه حدود نیم ساعت طول میکشید،من که دلم می خواست برم لب دریا بشینم به مامانم گفتم و بیرون رفتم،ویلا خیلی خوشگل بود،درخت های سر به آسمون کشیده صنوبرو سرسبزی آنها و دریای مواج و آبی و تخته سنگ بزرگی که لب دریا بود و موجها به اون برخورد میکردند زیبایی اش را دو چندان کرده بودند،رفتم و بالای تخته سنگ نشستم ،از اون بالا دریا چقدر قشنگ تر شده بود،تو خیالاتم سیر می کردم که یک دفعه یکی جلوی چشمام رو گرفت ،لطافت دستاش،ادکلن همیشگیش،ساعت دستش همه وهمه مختص آرمان بود



 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

:فصل هفتم

آمد و کنار من روی تخته سنگ نشست و گفت میبینی که دریا چقدر از اینجا خوشگل شده،بعد رو به من کرد و گفت بیا واسه اینجا یه اسم انتخاب کنیم که فقط خودمون دو تا بدونیم،من که از حرفش تعجب کرده بودم به شوخی گفتم مثلا اسمشو بذاریم رؤیای خیس،بعد با لبخندی موزیانه گفتم خوبه دیگه نه؟اما اون خیلی جدی گفت آفرین اسم خوبی رو انتخاب کردی،بعد دستمو محکم تو دستش گرفت و گفت کاش میشد دفعه بعدی که میایم اینجا تو مال خودم باشی،خانوم خودم،بعد گفت اگر موج مي دونست كه ساحل هيچ وقت دستش رو نمي گيره ، هيچ وقت براي رسيدن به اون نفس نفس نمي زد
من که نمیخواستم ناراحتش کنم هیچی نگفتم،حدود یک ربع بعد جواد برای خوردن صبحانه صدامون کرد،جواد برادرم بود و یازده سالش بود،پسر فوق العاده مهربانی بود و آرمانم اون رو خیلی دوست داشت،بعد از خوردن صبحانه قرار شد که با مریم و جواد وآرزو وامیر وآرمان وآریا و داییم وسحر برای گردش بیرون بریم و تا ناهار خونه باشیم،با ماشین داییم و آرمان راه افتادیم،با اسرار داییم منو امیر سوار ماشینش شدیم و قرار شد هر کی زودتر به اونجا برسه،اون یکی باید بقیه رو بستنی مهمون کنه،خلاصه ما اول رسیدیم و ماشین دوم که ماشین آرمان بود مجبورشدند برای همه بستنی بخرند،البته مطمئن بودم که آرمان میتونست شرط رو ببره اما چون میخواست واسه همه بستنی بخره این کار و کرد

قرارمون زیر تله کابین بود،همه سوار شدند اما بازم جا کم اومد و قرار شد که من آرمان با تله کابین بعدی بیام،آرمان گفت مهتاب ببین همه چی دست به دست هم میده تا من و تو پیش هم باشیم،تله کابین که رسید سوارشدیم،از اون بالا واقعا جنگل خیلی خوشگل شده بود مخصوصا که یک مه کمرنگ دامنه کوه رو فرا گرفته بود و آدما از اون بالا کوچولو شده بودند،خلاصه اون روز خیلی خوش گذشت و جز یکی از بهترین روزای عمرم بود

دو روز دیگه تو شمال موندیم و بعد به تهران برگشتیم،چون بلیط قطار عموم اینا روز بعد از ما بود،ما از عمو به خاطر این چند روز تشکر کردیم و به سمت راه آهن رفتیم،آرمان به من گفت که دوست داره تا راه مشهد تو یه کوپه باشیم،من و امیر و آرمان و آرزو تو یک کوپه نشستیم و داییم و سحر و مریم و جواد تو کوپه بعدی و مامان و بابا هامونم تو کوپه بعدی نشستند،نمی دونم که چرا به حرفاش گوش میدادم،چون از من بزرگتر بود یا شایدم به خاطر این بود که خواسته اش رو انقدر مؤدبانه میگفت که آدم دلش نمی اومد انجامش نده، نمی دونم هر چی بود منو تسخیر خودش کرده بود،شب ساعت هشت به مشهد رسیدیم،وای که ضریح امام رضا از دور چقدر خوشگل و نورانی بود،دلم میخواست زود تر از همه برم زیارت،برای همین وقتی که به هتلمون رسیدیم من به بابام گفتم که من میخوام برم،بابام گفت حالا وایسا تا همه با هم بریم،اما دلم انتظارو صبوری بلد نبود،از هتل تا درب ورودی پنج دقیقه راه بود،دوباره از بابام خواهش کردم تا این که آرمان گفت عمو بذارین من باهاش میرم،پدرم که اصرارهای من و آرمان رو دید گفت برین اما زود برگردین که شام بخوریم،من بدو بدو رفتم سمت چمدانم و لباسی که دوست داشتم اون رو توحرم بپوشم برداشتم،لباسم یه مانتو کرم رنگ بود و نوار دوزی قهوه ای شده بود و با روسری و کیف و کفشم که قهوه ای بودن ست میشد،سریع حاضر شدم و وقتی از آرمان خواستم که بریم دیدم او هم یک پیراهن سفید که با پارچه آبی نوار دوزی شده بود رو با یک شلوار جین آبی روشن که سر زانو هاش سایه خورده بود پوشیده بود،همیشه سعی میکرد لباس هاشو ست انتخاب کنه،در نظرم خیلی خوش تیپ تر شده بود،هر چی می پوشید بهش می اومد،یا لااقل در نظر من این طوری بود،

به طرف حرم راه افتادیم،من که چادر پوشیده بودمو سعی میکردم چادرم زمین نخوره وقتی که سرم و بالا گرفتم که از آرمان بپرسم که کجا وایسیم که هم دیگه رو گم نکنیم،اما آرمان محو من بود،یه لحظه خجالت کشیدم که اون طوری داره نگام میکنه و نگاهمو دزدیدم و با همون لحن همیشگی کودکانه ازش پرسیدم چیزی گم کردی که حالا میخوای تو من پیداش کنی؟اون که فهمید منظورم چیه گفت آره همه وجودم رو تو وجود تو میبینم،همه عمرم رو ،همه هستیمو،همه رو از تو چشمای خوشگلت میبینم،یه لحظه به خودم گفتم واقعا چشمام خوشگلن؟همه بهم میگفتن چشمام خوشگلن اما تا حالا خودم بهش فکر نکرده بودم،چشمای مشکی و درشت ،موهای مشکی و بلند و قدمم متوسط بود،اما دوباره برگشتم و تو چشماش زل زدم و گفتم تو به چیز دیگه ای فکر میکردی؟آره؟گفت راستشو بخوای داشتم به این فکر میکردم که چادر چقدر بهت میاد،چقدر خانوم تر شدی،خودمو لوس کردم و گفتم یعنی بدون چادر دیگه خانوم نیستم؟با نگاهی پر از محبت گفت من گفتم خانوم تر،تو بدون چادرم برای من مثل فرشته ای،از حرفش خیلی تعجب کردم،آخه همیشه میگفت از دختر چادری بدم میاد اما نمیدونم که چرا به من این حرف رو زد،وقتی با من حرف میزد لحن حرف زدنش مثل کسی بود که انگار داره با همسرش حرف میزنه و این من رو خیلی اذیت می کرد شایدم من حساس شده بودم و این طوری نبود

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

:فصل هشتم

فردا شب قرار بود که عموم اینا برسن و تا جشن عقد سه روز دیگه مونده بود،قرار شد صبح زود برای زیارت به حرم بریم و بعد از اون به کوه سنگی بریم،کوه سنگی رو خیلی دوست داشتم،تداعی کننده دوران کودکیم بود،وقتی که برای بار اول می اومدین مشهد اینجا اومده بودیم و هنوز تو ذهنم مونده بود،قرار شد که ناهار مهمون شوهر خاله سیما باشیم،شب حدود ساعت ده بود که عموم اینا رسیدن،علیرضا که به پدرم گفته بود که هتل نریم و بریم خونه مادر زنش وقتی شنید که ما مشهدیم و رفتیم هتل خیلی دلخور شد،پدرم میگفت بنده های خدا که گناه نکردن دختر به خواهر زاده من دادن،خلاصه پدرم علیرضا رو قانع کرد و قرار شد فردا ناهار مهمون علیرضا باشیم،اون دو روز باقی مونده مثل برق و باد گذشت،روز جشن که من حدود دو ساعتی با موهام کلنجار رفتم تا حالت بگیره و آخرشم سحر موهامو مثل گل برد بالا و بقیه موهامو حلقه حلقه از زیرش آورد بیرون ،موهام خیلی خوشگل شده بودن طوری که همه فکر میکردن رفتم آرایشگاه، لباسم رو پوشیدم و یه آرایش ملایمی هم رنگ لباسم کردم،وقتی آرمان من رو اون طوری دید گفت وای چقدر خوشگل تر شدی،ماه شدی،الان اگه بریم مهمونی خانومی من خوشگل توشون میشه،و بعد با یه لحن ناراحتی گفت نکنه خانومی من رو ببرن؟من که حسابی از تعریف هاش اذیت میشدم با یه لحن تمسخرآمیزی گفتم حالا خدا رو چی دیدی شاید رفتم و از دستت راحت شدم،میدونستم که از حرفم خیلی ناراحت شده آخه ساکت شد و دیگه چیزی نگفت،چون نمیخواستم تو جشن ناراحت باشه با لحن همیشگی که باهاش حرف میزدم گفتم شوخی کردم حالا اخم نکن که اگه اخم کنی مهتابت میمیره ها،دو تایی از حرفی که زدم بلند خندیدیم،محل برگزاری جشن یه باغ بزرگ بود که حدود یک ساعت ونیم راه بود،باغ قشنگی بود،همه میزو صندلی ها رو با پاپیون های سبز پسته ای و سفید تزیین کرده بودند و یه سفره عقد خوشگل و بزرگ در گوشه ای از باغ انداخته بودند،یلدا که یه لباس نباتی پوشیده بود و به نظر من خیلی خوشگل شده بود،هنوز عاقد برای خوندن خطبه نیامده بود،من فکر میکردم که زنانه و مردانه شون جداست و کلی موهامو درست کرده بودم که بر خلاف انتظار من جدا نبود البته بعد از خوندن عقد خانوم ها وآقایون رو جدا کردن ،آرمان که احساس میکردم تمام جشن حواسش به من بود کنار امیر نشسته بود و امیرم با نگاه هایی موزیانه من رو برانداز میکرد تا این که طاقت نیاورد و اومد گفت مهتاب میدونی که خیلی خوشگل شدی؟آرمان پشت سرش اومد گفت مهتاب که خوشگل هست اما چشم بینا میخواد که بعضی ها ندارن،امیر گفت من نمیدونم که چرا هر وقت میخوام با دخترخاله ام دو کلمه حرف بزنم بعضی ها مثل جن ظاهر میشن،حتی امیرم فهمیده بود که آرمان خیلی حواسش به منه و اینکه او هم فهمیده بود فکرش آزارم میداد،بعد از اتمام جشن به هتل برگشتیم و قرار شد چهار روز دیگه تو مشهد بمونیم و بعد برگردیم،احساس میکردم آرمان روز به روز ساکت تر و منزوی تر میشد،نمیدونم چرا؟خیلی دلم میخواست باهاش حرف بزنم و مشکلش رو بفهمم اما احساس میکردم که مشکلش خود منم،نمیدونم چرا ولی یه حسی بهم میگفت که با ورود من به زندگیش هر روز پژمرده تر میشد،من ناخواسته وارد زندگی کسی شده بودم که یه روزی بهترین دلگرمیم بود،حس عجیبی به اون داشتم،احساس میکردم که برام غریبه شده،غریبه ای که از همه به من نزدیک تر بود و حتی تپش قلبش رو تو وجودم حس میکردم،دوست نداشتم آزارش بدم ولی ناخواسته این کار رو میکردم،یک روز که برای خرید میخواست از هتل بیرون بره تصمیم گرفتم که باهاش حرف بزنم و به همین دلیل ازش خواستم که با هم بیرون بریم،اون که از شنیدن این حرف خیلی خوشحال شد و من بعد از گذشت دو روز لبخند محبت رو که از ته دل زد رو لباش دیدم،میخواست برای دوستاش سوغاتی بخره و منم که یاد ترانه افتادم تصمیم گرفتم یه سوغاتی خوب واسش بگیرم،در یه مغازه نقره فروشی ایستاده بودیم که آرمان بهم پیشنهاد داد براش یه سرویس نقره بگیرم،پیشنهاد خوبی بود و من یه سرویس که روی اون کنده کاری های مورب شده بود و یه نگین مشکی خوشگلم روی گردنبند و انگشترش داشت که زیبایی شو چند برابر کرده بود،تصمیم داشتم سری بعد که بیام بیرون یکی هم واسه خودم بخرم،آرمان که دید من از اون خیلی خوشم میاد،به مغازه دار گفت که از همون سرویس ولی با تفاوت این که نگین به کار رفته تو اون فیروزه ای بود رو واسش بیاره،سرویسی که آرمان انتخاب کرد خیلی خوشگل تر از سرویس اول بود و من اون رو ندیده بودم،بعد از مغازه دار خواست که هر دو رو واسش کادو بگیره،من که داشتم فکر میکردم که سرویس دومی رو به کی میخواد بده؟ از مغازه بیرون اومدیم،خواستم ازش بپرسم که سرویس رو واسه کی گرفته اما خجالت کشیدم و به روی خودم نیاوردم،بعد از کلی خرید کردن و در راه برگشتن،در یه مغازه دسته کلید فروشی وایسادم،یه دسته کلید خوشگل دیدم که با هم جفت میشدن،یه قلب بود که از وسط نصف شده بود و یه از اونا صورتی بود و دیگری نقره ای و روشون کنده کاری های قشنگی شده بود،تصمیم گرفتم اون رو بخرم تا آرمان فکر کنه که نصف دیگه اون قلب رو قراره به کی بدم؟از مغازه که بیرون اومدیم آرمان گفت دسته کلید خوشگلی بود،من که منتظر شنیدن این حرف بودم دسته کلید رو درآوردم و اون نصفی که به رنگ نقره ای بود رو به آرمان دادم و ازش خواستم در هیچ صورتی اون رو از خودش جدا نکنه حتی اگه هیچ وقت بهم نرسیم،آرمان که خیلی خوشحال شده بود گفت از امروز به بعد این نیمه اون قلبیه که دنبالشم و قسم میخورم که تا همه قلبشو به دست نیارم آروم ننشینم،بعد همون سرویسی رو که تو مغازه خریده بود به من داد و گفت میدونم ارزش تو بیشتر از ایناست اما این رو به عنوان پیشکش قلبم به تو میدم تو هم قول بده در سخت ترین شرایطم اون رو از خودت جدا نکنی،بعد برای خوردن شام به یک رستوران شیک و مجلل رفتیم،اون روز ،روز خیلی خوبی بود،خاطرات اون روز رو هیچ وقت فراموش نمیکنم،وقتی به هتل رسیدیم همه بیرون رفته بودند و به مامانم تلفن زدم که ما برگشتیم،مامانم گفت که همه شون بیرون رفته اند و دیر وقت بر میگردند

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

:فصل نهم

اومدم برم اتاق آرمان اینا که دیدم در اتاقمون رو میزنند،درو که باز کردم آرمان بود و گفت که همه بیرون رفتند و منم جریان رو براش توضیح دادم،آرمان به من گفت که با هم بریم بیرون و منم که از تنها موندن تو هتل راضی نبودم قبول کردم،دوتایی با هم رفتیم حرم امام رضا و بعد خواندن اذن دخول،از صحن خانوادگی وارد شدیم و بعد برای زیارت کردن از هم جدا شدیم و قرار گذاشتیم نیم ساعت بعد جلو ایوان طلا همدیگر رو ببینیم،به نظر من زیارتی که اون شب رفتم جز بهترین خاطراتم شد و هیچگاه اون رو فراموش نکردم،بعد زیارت با هم به پارک رفتیم و کلی باهم قدم زدیم، منم آرمان رو به صرف خوردن بستنی به بهترین بستنی فروشی اونجا دعوت کردم و وقتی برگشتیم ساعت حدود یک بامداد بود ومامانم اینا حدود یک ربع بعد از ما برگشتند،دو روز دیگه در مشهد موندیم و قرار شد که برگردیم،قبل از رفتن همه باهم به حرم برای وداع رفتیم،دوست نداشتم که برگردیم اما پنج روز دیگه ماه رمضان بود و قرار بود که واسه ما رمضان خونه باشیم،علی رغم میل باطنیم با امام رضا خداحافظی کردم و ازشون خواستم که منو تو زندگیم و در انتخاب هام کمک کنند،در راه بازگشت که قرار بود با ماشین های خودمون برگردیم و ماشین هامونم با قطار به مشهد آورده بودیم،طبق حرکتمون به تهران سوارماشین آرمان شدم و راه افتادیم،در راه برگشت دوباره وقتی به شمال رسیدیم یک روز اونجا موندیم،امیر پیشنهاد داد که بریم پارک جنگلی و همه با پیشنهاد اون موافقت کردند و به سمت پارک جنگلی راه افتادیم،من پارک جنگلی رو خیلی دوست داشتم،جای قشنگی بود،پر از درخت های سر به فلک کشیده و سرسبز،بعد از اقامتمون در شمال دوباره به سمت خونه راه افتادیم،آرمان که احساس میکردم روحیه اش خیلی بهتر شده و از این بابت خیلی خوشحال بودم،بی هوا آرمان گفت مهتاب میدونی همه زندگی من در کنار تو معنی میشه،میدونی اگه یه روز کنارم نباشی و دستت تو دست یکی دیگه باشه میخوام هیچ وقت تو این دنیا نباشم؟با لحنی مهربان و البته خنده دار گفتم حالا که من کنار توام آقای خوش تیپ،و بعد در حالی که میخندیدم این آهنگ رو گذاشت

نباشی،کل این دنیا واسم قده یه تابوته

نبودت مثل کبریت و دلم همواره باروته

نباشی، روز تاریکم یه اقیانوس آتیشه

تموم غصه ی دنیا، تو قلبم تپشی میشه

دنیا رو بی تو،نمی خوام یه لحظه

دنیا بی چشمات،یه دروغه محضه

نباشی،هر شب و هر روز همش ویلون و آواره ام

با فکرت زنده میمونم،تا وقتی که نفس دارم

تا وقتی که نبود تو،یه روز کاری بده دستم

بمون تا آخر دنیا،بمونی تا ته اش هستم

دنیا رو بی تو، نمی خوام یه لحظه

دنیا بی چشمات،یه دروغه محضه

آرمان بهم گفت مهتابم هر چی گفت حرف دل من بود به تو،میدونم باورش سخته اما یه حقیقت محضه،ازش پرسیدم که از کی فهمیدی که منو دوست داری؟گفت من مثل مردهایی نیستم که از رو هوس همسرشون رو انتخاب میکنن،من با یه نگاه عاشق نشدم بلکه برعکس وقتی مهربونی هاتو دیدم،وقتی دیدم که برای اطرافینت از تمام وجودت مایه میذاری و توی سخت ترین مشکلاشون کنارشونی و کمکشون میکنی به خودم گفتم آرمان مهتاب همون همسر رؤیایی و همون ملکه قلب تو هستش،همونی که تو رو میتونه به خاطر خودت انتخاب کنه نه به خاطر مسائل مالی،بعد خندید و با محبت گفت البته به خاطر آشپزی ات مخصوصا فسنجون درست کردنت و کیک پختنتم بود،بدون معطلی گفتم یک دفعه بگو آشپز میخوای نه خانوم خونه؟،با دل خوری همراه با شیطنت گفت اگه این جوری فکر کردی خیلی نامردی و جریمه اتم اینه که وقتی برگردیم باید یه کیک بزرگ واسم درست کنی تا برای دوستام ببرم و خانوم بودنت رو به روخشون بکشم،ازش پرسیدم مگه دوستات راجع به من چی میدونن؟گفت میدونن که خیلی دوستت دارم و از خانومی هات واسشون گفتم و مخصوصا از کیک پختن هات،اونا هم بهم گفتن اگه این بار که برمیگردم واسشون از اون کیک های دست پخت تو نبرم،خوابگاه راهم نمیدن و اون وقت باید تو خیابون بخوابم،بعد گفت آخه دلت میاد پسر به این خوبی،اول زندگیش کارتون خواب شه؟از طرز حرف زدنش خنده ام گرفت و نتونستم خندم رو کنترل کنم و با خندیدن من آرمانم خنده اش گرفت و دو تایی با هم از عمق وجود خندیدیم،یادش به خیر چه روزهای خوبی داشتیم

 

:فصل دهم

ترانه که بی صبرانه منتظر برگشتنمون بود روز بعد از برگشتنمون بهم زنگ زد و ازش خواستم که بیاد پیشم،وای که وقتی اومد انگار دنیا رو بهم دادن،از در که وارد شد دوتایی پریدیم تو بغل هم و حسابی همدیگرو بوس کردیم،وای که چقدر دلم واسش تنگ شده بود،واسه نصیحت هاش،خندیدن هاش و قهر کردناش،بعد با شیطنت و خنده ازم پرسید که ناقلا چه خبر؟سفر چه طور بود؟بعد به خودش گفت معلومه دیگه حسابی خوش گذشته ،دیگه این چه سوالیه می پرسی؟منم گفتم خدایی خیلی خوش گذشته،تازه واست یه هدیه خوشگلم دارم،ترانه عاشق هدیه دادن و هدیه گرفتن بود،وقتی هدیه اشو بهش دادم خیلی خوشش اومد و کلی تشکر کرد،اما وقتی که ماجرای خرید رو براش تعریف کردم با لحن شوخی گفت پس بگو سرویس خوشگل رو داده به خانومش،بعد با لحن کودکانه ای گفتم آره دیگه من خانومشم و تو دوست خانومش،بعد با ژستی حق به جانب گفت خوبه خوبه تا دیروز دشمنش بود و امروز دوستش شده،فیلم سفرمون رو براش گذاشتم تا آرمان رو دید گفت دختر تو باید دیوونه باشی پسر به این خوبی رو بپرونی،با لحنی موزیانه گفتم ترانه میخوای بگم بیاد تو رو بگیره؟خوبه ها باهم فامیل میشیم،بالش روی تختمو به سمتم پرت کرد و گفت نخیر،پیشکش صاحابش،اون روزم تموم شد و کم کم ماه رمضون رسید،قرار شد روز اول همه رو به صرف افطار دعوت کنیم،من که از صبح انواع غذا و دسر و سالاد ها رو درست کرده بودم وقتی که همه اومدن دیگه نای حرکت نداشتم،آرمان تا از در اومد تو گفت وای چه بوی غذایی میاد،ده دقیقه به افطار مونده بود که با کمک آرمان ومریم سفره مجللی چیدیم،آش رشته رو به شکل خوشگلی با کشک و نعناع و پیاز داغ تزیین کرده بودم و شله زرد رو هم با ژله سبز و پودر پسته و دارچین تزیین کرده بودم و زولبیا بامیه ها رو هم به شکل گل چیده بودم،خودم که خیلی خوشم اومد،برای شام فسنجون و مرغ بریان درست کرده بودم و مرغ رو با فلفل و گوجه فرنگی تزیین کردم و برای دسرم از اون کیک های مخصوص خودم که آرمان خیلی دوست داشت به همراه ژله آناناس درست کردم،شب خیلی خوبی بود،بعد از خوردن شام،امیر آمد پیشمو از غذاهایی که درست کرده بودم تشکر کرد و گفت کیک هاتم خیلی خوش مزه بودن،منم گفتم پس تو هم کیک دوست داری؟گفت نه هر کیکی رو فقط کیک های تو رو،امیر گفت یه روز قرار بذاریم و بریم بیرون اما آرمان شنید و گفت پس منم میام،امیر گفت نه من میخوام با مهتاب تنهایی برم بیرون و بعد گفت مهتاب میای دیگه؟آرمان که با نگاهی ملتمسانه و عاجزانه نگاهم میکرد گفتم اگه آرمانم بیاد میام،نمیخوام شما با هم دعوا کنید،اصلا تو و آرمان بیاین بریم بیرون و مهمون من،چه طوره؟میاین؟بعد آرمان به امیر گفت فقط به خاطر مهتاب میام و امیرم گفت منم همین طور فقط به خاطر مهتاب میام،منم گفتم میشه به خاطر من با هم دعوا نکنید؟هر دو شون ساکت شدند اما میدونستم آرمان داره آتیش میگره،قرار شد فردای بعد از ماه رمضان من و امیر و آرمان و مریم با هم بریم بیرون

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

:فصل یازدهم

بعد از ماه رمضان،با هم به همون کافی شاپی که پاتوق منو ترانه بود رفتیم،و به امیر گفتم الان یه چیز خوش مزه واستون سفارش میدم که انگشت به دهن بمونید،امیر گفت ببینیم و تعریف کنیم،گارسون که اومد گفتم چهار تا سان شاین مثل همیشه واسمون بیار،امیر گفت اسمش که زیاد جالب نبود خدا به خودش رحم کنه،آرمان گفت تو که تا حالا نخوردی چرا اظهار وجود میکنی؟امیر گفت یعنی میخواست بگه من زیاد از این چیزا میخورم ها،همه به حرفش خندیدیم و اون روز بعد از خارج شدن از کافی شاپ با هم بیرون رفتیم و بعد به خونه برگشتیم،فردا شب خونه خاله نسترن و در واقع آرمان اینا دعوت شدیم،من که هیچوقت زیاد به لباس پوشیدنم گیر نمیدادم برای اون شب ،صبح با مریم برای خرید لباس به بیرون رفتم و بعد از کلی گشتن یه بلوز سفید که مروارید دوزی شده بود رو با یه دامن کوتاه جین و یه ساق شلورای برای زیر دامنم گرفتم،نمیدونم چرا انقدر برام مهم بود لباسم حتما نباید اونی باشه که آرمان قبلا تنم دیده،شاید به خاطر این بود که اون هیچ وقت یه لباسش رو دوبار جلو من نمیپوشید،برای اون شب تصمیم گرفتم که موهامو باز درست کنم،سرویسی رو هم که آرمان تو مشهد بهم هدیه داد پوشیدم،خیلی خوشگل شده بودم،وقتی که رسیدیم اونجا و بعد لباسم رو عوض کردم آرمان تا منو دید با نگاهی متعجب و تحسین آمیز گفت لباسم خیلی خوشگل و ماه شدم،بعد از شام منو به اتاقش صدا زد و من که رفتم تو درو پشت سرش بست،میدونستم چون نمیخواد کسی حرفامون رو بشنوه درو میبنده،اما قلبم تند تند میزد و دلم حسابی شور میزد،انقدر چهره ام تابلو بود که آرمان از طرز حرف زدنم فهمید اما به روی خودش نیاورد،آرمان گفت مهتاب جونم من قراره اول مهر دیگه برگردم تهران و تو این مدت دلم واست خیلی تنگ میشه و میدونم دلم مثل یه گل واست پرپر میشه و بعد اشکاش آروم آروم از روی گونه هاش سرازیر شد،من که تا حالا اشکاشو ندیده بودم و نمیدونستم که چرا داره اشک میریزه؟گفتم آرمان چیزی شده؟به من بگو،الان منم می افتم گریه ها؟گفت نه چیزی نشده ،فقط دلم گرفته که میخوام برم و دوباره خیالم از تو جمع نیست،میترسم وقتی برگردم دستت تو دست یکی دیگه باشه،از این حرفش دلم خیلی گرفت و نمیدونستم جوابش رو باید چی بدم؟آروم اشکاشو از روی گونه هاش پاک کردم،یک لحظه نگاهمون به هم گره خورد،نگاهش پر از محبت و ملتمسانه بود و نگاه من عاجز و مضطرب بود،

تو ازم دور میشی چرا خورشیدک من

داری کم نور میشی

ثانیه به ثانیه،لحظه های بی تپش

بذار اشکام بریزن ،دست رو گونه هام نکش

این جدایی به خدا حق من نیست

گریه های بی صدا حق من نیست

مرگ این خاطره ها حق من نیست

این غم بی انتها حق من نیست

ثانیه به ثانیه،شبا هر شب بی قرار

من شکستم تو دیگه تلخیشو به روم نیار

بذار اشکام بریزن،بذار بی نفس بشم

نمیدونی من دارم چه عذابی میکشم

نمیتونستم خیالش رو راحت کنم چون من هنوز اون رو به عنوان همسرم انتخاب نکرده بودم و نمیتونستم بهش قول بی خودی بدم،اما باید آرومش میکردم،گفتم آرمان جون ببین من تا به تو جواب قطعی ندم هیچ کاری نمیکنم،بهت قول میدم،بعد دستامو محکم گرفت و گفت یعنی میشه تو تا ابد مال من شی،اون روز، روز جشن منه و پایان آرزوهام،آروم گفتم باشه دیگه،دلم گرفت ها،اون شب وقتی برگشتیم تا صبح خوابم نبرد،به خودم میگفتم ببین جوون مردم رو چیکار کردی؟بهش بگو،بالاخره اونم میفهمه که باید چیکار کنه،اما نه نمیتونستم ،نمیتونستم دلش رو بشکنم،وای که اون شب چقدر دیر می گذشت،هر دقیقه اش یک سال بود،صبح تصمیم گرفتم بهش زنگ بزنم اما قبل از زنگ زدن به اون،برام یک پیامک فرستاده بود و نوشته بود سلام زندگیم،امروز وقت داری با هم بیرون بریم؟تا این پیامک رو دیدم از زنگ زدن به اون پشیمون شدم و تصمیم گرفتم باهاش که بیرون رفتم حرف بزنم،اون روز عصر آرمان اومد دنبالم و دوتایی باهم بیرون رفتیم،تمام طول راه در این فکر بودم که چطوری بهش بگم،واقعا دلم نمیخواست از خودم دورش کنم،دوستش داشتم ولی احساس میکردم نمیتونم خوش بختش کنم،رفتیم توی پارک و زیر یک درخت بید مجنون نشستیم،من عاشق درخت بید مجنون بودم،آرمان بهم گفت که یکی از دوستاش داره ازدواج میکنه و برای عروسیش دعوتش کرده اما روش نمیشه که تنهایی بره،من گفتم خوب با مامانت اینا برو،گفت نه فقط یه مجلس خصوصی برای دوستاش گرفته و جشن عروسی تو شهر خودشونه،گفتم میتونم کمکت کنم؟گفت آره اگه این کارو واسم کنی یه عمر مدیونتم،گفت با من میای؟من که خیلی تعجب کردم گفتم من؟من چرا؟گفت آخه همه با همسراشون میان و من مجردم و روم نمیشه که تنهایی برم،گفتم مگه من همسرتم که میخوای بیام؟گفت من تو رو به همسریم قبول دارم فقط نظر تو مونده؟با این که دوست نداشتم برم اما قبول کردم،جشن یک هفته دیگه بود،من که همیشه سر لباس پوشیدن مشکل دارم از آرمان پرسیدم که چی بپوشم؟گفت لباست با من،با هم به یه پاساژ لوکس رفتیم و یک پیراهن پسته ای ملایم که تماما مروارید ونگین دوزی شده بود رو انتخاب کردم،پیراهن از بالا یک طرفه بود و یک بند باریک خورده بود و توی دامنشم سیم خورده بود و یک حریر اکلیلیه یک طرفه هم روی اون بود،برای این که از بالا خیلی باز بود یک کت کوتاه،همرنگ پیراهنم برای روش گرفتم،با اصرار آرمان یک کفش پاشنه بلند و یک شال حریری،همرنگ لباسمم گرفتم وقتی اومدیم خونه و مامانم لباس رو دید خیلی خوشش اومد و بهم گفت که بپوشمش تا به تنم ببینتش،به مامانم که قبلا خبر داده بودم و جریان مهمونی رو بهش گفته بودم ومامانمم موافقت کرده بود،رفتم تو اتاقم و لباسم رو پوشیدم وموهامم درست کردم و یه سایه ی کمرنگ همرنگ لباسم زدم و بعد رفتم پیش مامانم اینا،آرمان که من رو دید نتونست خودش رو کنترل کنه و گفت وای چه قدر بهت میاد و خوشگل شدی،مامانم تا تعریف آرمان رو شنید گفت آره مهتاب جان خیلی بهت میاد،رفتم جلوی آیینه تا خودم رو ببینم،دیدم وای که چقدر لباسم بهم میاومد،لباسم رو خیلی دوست داشتم،

 

 

 

 

 

 

 

 

 

:فصل دوازدهم

روز جشن فرا رسید،از سحر خواستم که موهامو واسم درست کنه ،موهامو برد بالا و چند تیکه از موهامو آورد پایین،خیلی خوشگل شده بود،بعد یک خط چشم دنباله دار کشیدم و زیر اون رو با مداد سبز کمرنگ کشیدم و بالای چشمامو سایه سبز کمرنگی زدم،همیشه وقتی آرایش میکردم سعی میکردم زیاد معلوم نشه،تو انتخاب رنگ رژلب مونده بودم که از آرمان پرسیدم،گفت لبای خودت به این قشنگی رژ لازم نداره اما با این وجود یه رژ صورتی زدم و لباسم رو پوشیدم و وقتی کنار آرمان که مثل همیشه خوش تیپ بود و لباسای شیک میپوشید وایسادم از مامانم خواستم که یه عکس یادگاری ازمون بگیره،یه شنل پوشیده رو لباسم پوشیدم از مامانم خداحافظی کردم و سوار ماشین شدم،توی راه آرمان بهم گفت مهتاب میدونی خیلی خوشگلی؟گفتم از کجا فهمیدی؟گفت از این که هر چی میپوشی بهت میاد،منم گفتم مثل تو،بعد سی دی ماشینش رو روشن کرد و آهنگی رو که من خیلی دوستش داشتم گذاشت

وقتی که رسیدیم ارشیا دوست آرمان و در واقع آقای داماد به استقبالمون اومد و بعد از معرفی شدن بهم به سمت سالن رفتیم،سالن قشنگی بود و خیلی شلوغ بود،آرمان میگفت همه دوستاش رو دعوت کرده،آرمان با لحنی مهربانانه گفت ممنوم که اومدی،میبینی که ماه مجلسون تویی؟با لبخند گفتم که ماه مجلس عروس خانومه نه من،اما گفت نه ماه زندگی من که تویی،همه دوستای آرمان می اومدن و میخواستن ببینن که من کیه آرمانم؟و آرمانم میگفت که من دختر خاله اش هستم و انشاء الله قراره با هم نامزد کنیم،و همه پیشاپیش تبریک میگفتند و من از این که اونا منو به عنوان نامزد آرمان میدیدند حس خوبی نداشتم،در آخر از همه خواستند که برن و با عروس و داماد عکس یادگاری بگیرن،وقتی من و آرمان رفتیم،آرمان از ارشیا خواست که با دوربین خودمونم با ما یه عکس بگیرن،اون عکس رو هنوز دارم و جز زیبا ترین عکسامه

بعد از عروسی دنبال ماشین عروس رفتیم و بعد با اونا خداحافظی کردیم و به خونه برگشتیم،شب خوبی بود،آرمان منو رسوند خونه و بعد خودش رفت،البته اون شب تا صبح با هم اس ام اس بازی کردیم،صبح از مامانم شنیدم که قراره برای مریم خواهرم خواستگار بیاد،فردا شب اونا اومدند،پسره قد متوسطی داشت ، با مریم رفتند که حرف بزنند،من که تو اتاق کناری بودم و فقط از کنار در یک لحظه دیده بودمش،بعد از تموم شدن حرفاشون اونا رفتند و قرار شد که دو روز بعد برای گرفتن جواب با ما تماس بگیرند،وقتی که رفتند مریم گفت هر وقت زنگ زدند بگید نه،من با تعجب پرسیدم چرا؟گفت هر کس دلایل خواص خودش رو داره،اما بعدا وقتی که داشت برای پدرم توضیح میداد فهمیدم که پسره از این آدمای خسیسه و نسبت به مسائل مالی خیلی حساسه،وقتی که برای گرفتن جواب تماس گرفتند،مامانم گفت که جواب مریم منفیه ،البته اونا چند بار دیگه تماس گرفتند ولی مریم جوابش عوض نشد،حالا چند روز گذشته بود و خبری از آرمان نداشتم،البته برام پیامک میفرستاد،قراربود که شب همه خونه داییم بریم،آخه سحر زنگ زده بود و همه رو برای شام دعوت کرده بود،وقتی رسیدیم همه اونجا بودند و آرمان که از دور برای استقبالمون می اومد،سلام کرد و بعد از کلی احوال پرسی به من گفت وای که دلم واست یه ذره شده،گفتم وای پس بیمعرفت هام دل تنگی بلندن؟با لحنی مظلومانه گفت پس دیگه بامعرفت هام بیمعرفت شدن،بعد از خوردن شام،داییم یه خبر خوب بهمون داد و این بود که سحر بارداره،با شنیدن این حرف همه به سحر تبریک گفتن،داییم و سحر عاشق بچه بودن و داییم میگفت کاشکی بچه مون دختر باشه،اون برخلاف بقیه دوست داشت اولین بچه اش یه دختر ناز و جیگر باشه،میگفت دخترا بابایی ان،داییم رو خیلی دوست داشتم و تقریبا جونم بهش بسته بود و آرمانم کاملا این موضوع رو میدونست،آرمان بهم گفت مهتاب اون شب بود که رفتیم عروسی ارشیا،یکی از دوستام اومد که اسمش حسین بود،گفتم خوب،گفت همه رو خونشون دعوت کرده و ازم خواسته که حتما تو رو با خودم ببرم،تو دلم گفتم اینه ها میگن به بچه پرو نباید رو بدی،گفت افتخار میدی بیای؟گفتم نمیدونم باید خودت به مامانم بگی؟رفت و به مامانم گفت و مامانم طبق معمول اجازه داد،جمعه شب مهمونی بود و باز من نمیدونستم که چه لباسی بپوشم؟لباس زیادی داشتم اما همه رو آرمان دیده بود و نمیخواستم اونا رو بپوشم،چهار شنبه صبح بود که آرمان اومد خونمون و دو تا بسته بزرگ کادو پیچ شده هم تو دستش بود،از مامانم پرسید که من کجام؟مامانم گفت تو اتاقشه،در زد وارد شد،بعد از کلی قربون صدقه رفتنم،کادو هارو به سمتم گرفت و گفت زندگیم برای تو گرفتم،دو تا بسته بود که با کاغذ کادونقره ای بسته بندی شده بودند و دورشم روبان یاسی بود،پرسیدم به چه مناسبتیه؟گفت مگه کادو دادن مناسبت میخواد،بازش کن تا بهت بگم مناسبتش چیه؟با اصرار آرمان کادو ها رو باز کردم،یک کت ودامن کوتاه یاسی رنگ بود که روی دامنش چند تا پیلی خورده بود و یک کمربند سفید داشت یه کت یقه باز بود که زیرش یه تاپ سفید بود و روی یقه کت چند تا گل پارچه ای سفید رنگ بود،لباس خیلی شیک و خوشگلی بود،توی بسته بعدی یه صندل پاشنه یه تیکه بود که یک بند به صورت پیچ دور پا میخورد و یه روسری سفید و براق که با لباسم حسابی ست میشد،بهش گفتم که من نمیتونم اینا رو قبول کنم،گفت میخوای دل من رو بشکنی آره؟گفت این لباس ها رو دوست دارم تو مهمونیه جمعه شب بپوشی،ازم خواست که لباسهامو بپوشم تا به تنم ببینتشون،رفتم تو اتاق مامانم اینا و لباس هامو عوض کردم یک لحظه خودم رو تو آیینه دیدم،خیلی بهم می اومد،به خودم گفتم سلیقه خوبی داره،رفتم تو اتاق که تا درو باز کردم آرمان گفت وای چقدر بهت میاد،خیلی خوشگل شدی،به مغازه دار گفتم اگه اندازه اش خوب نباشه میارم عوضش میکنم اما نه اندازه شم خوبه و بعد گفت یه دور بچرخ تا خوب این فرشته خانومم رو ببینم،یه دور چرخیدم که آرمان اومد جلو و بغلم کرد و موهامو ناز کرد گفت خداجون میشه این فرشته ات رو بدی به من؟رفتم پیش مامانمو مریم که لباسم رو نشونشون بدم،مریم گفت لباست خیلی بهت میاد،آرمان اومد پایین و گفت خاله میبینی چقدر بهش میاد؟به خاطر این که حاضر شد که به من بیاد،اینم به خاطر تشکر ازش واسش گرفتم،برگشتم تو اتاق که دنبالم اومد و گفت افتخار میدی بعد از ظهر با هم بیرون بریم؟اون رفت و من قول دادم که عصر باهاش بیرون برم،روی تختم نشسته بودم که فال حافظ رو برداشتم و از حافظ خواستم که بهم بگه آرمان در مورد من چه فکری میکنه؟این غزل اومد که

مرا عهدی ست با جانان که تا جان در بدن دارم

هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم

صفای خلوت خاطر از آن شمع چگل جویم

فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم

به کام و آرزوی دل چو دارم خلوتی حاصل

چه فکر از خبث بدگویان میان انجمن دارم

مرا در خانه سروی هست کاندر سایه ی قدش

فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم

گرم صد لشکر از خوبان به قصد دل کمین سازند

و المنه بتی لشکر شکن دارم بحمد الله

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 3 مهر1390ساعت 6:28 PMتوسط دو تا دلبرك ღ♥ღمبینا و امید ღ♥ღ|


قالب وبلاگ مــ ـائده